![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان
منوی اصلیاين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اسفند 1387
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت ترنم باران مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) زن بودن ستاره می شوم :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آرتميس
قوانين كارمندي چگونه پشت كامپيوتر نرمش كنيم بچه هاي آخر زمان اینهم یک نوع صیغه محرمیت جدید اگر تونستی پارک کن دوقلوهاي دوست داشتني خودشناسی تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران صفحه بیست و دوم
روز قبل در عسلويه باران آمده بود، ما خدا رو شكر كرديم كه هوا آنچنان گرم نشده است اما آلودگي هوا بيداد ميكرد، ما سنگيني هوا را بر روي ريه هاي خود احساس ميكرديم، تا حدي كه روز سوم مجبور به ملاقات آقاي دكتر شديم، دكتر مهربان بود به ما فقط يك آمپول زد. ما متوجه شديم كه اهل تسنن مسجدهاي با يك مناره دارند. ما ياد گرفتيم كه در عسلويه فقط بز مي بينيد ، آنها را با گاو اشتباه نگيريد. ما ياد گرفتيم بع بعي در عسلويه به دليل گرما و پشم قلبش مي گيرد. ما دريافتيم كه چه معني ميدهد در يك جمع مردانه تنها باشيم؟!!!!!!!!! اينگونه خيلي سخت مي گذرد. ما دريافتيم كه گويا پير شده ايم چون ديگر تحمل بي خوابي را نداريم. ما پذيرفتيم كه اگر ماهيانه 5 ميليون هم درآمد داشته باشيم به عسلويه براي كار نخواهيم رفت. تا يادم نرفته بگوئيم جم زيباست، چون كوهستانيست. و روي كوهش كشتي نوح فرود آمده. اين بود انشاء ما از سفر به عسلويه بعد نوشت: اين سفر منهاي تمام سختي ها و لذتهاش چيز جالبتري هم برايم به ارمغان آورد. خيلي جالبه بعد از مدتها كساني رو كه روزهاي اول كارت رو با اونها آغاز كردي ببيني ، تو اين مدت با گروهي از اونها همرده و يا حتي از نظر سازماني بالاتر قرار گرفتي ولي هنوز هم اونها را خيلي بزرگ مي بيني .
صفحه بیست و یکم
- اين رفو گري هم بدجور انرژي مي سوزاند. چيزي حدود 15 روز كار سنگين (دور از جون تراكتور) ، هفته آينده عسلويه بعد ماموريت يك هفته اي به مشهد. خلاصه قراره جلسات خارج از اقليم كار و در محلهاي عملياتي برگزار شود، حالا مشهد كجاش عملياتيه من ندانم. درحقيقت تا 10 خرداد فعلا زندگيم شده فقط و فقط رفوگري . - دلم نــپـــال ميخواد . يكي منو ببره ثـــواب داره. - حكم شرعي مي گه: پول در اختيار دولت بين المال است و پول ملت محسوب ميشود . من بعنوان يك شهروند ايراني راضي به اهدا وام چند ملياردي به عراق و لبنان نيستم حالا خود دانيد. - اين جمله رو هم بگم لال نميرم: اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست. (شكر خدا اين جمله به من ربطي ندارد فقط خوشم اومد و نوشتم ) - هر دو نفری که به هم نزدیک میشوند، یک فرهنگ تازه به وجود میآید. خیلی چیزها دونفره میشود. لحن حرف زدن، شوخیها،تکه کلامها. در هر دوستی راز شیرینی وجود دارد که عیان است اما پنهان شده در همین شوخیها و تکهکلامها. دو نفری میخندیم و دیگران بهتزده نگاهمان میکنند که چه میگوییم و به چه میخندیم. کلمههای تازه به وجود میآوریم و چشمهایمان با هم حرف میزنند. مثل هم میشویم، مثل هم پشت تلفن الو میگوییم و مثل هم با بقیه احوالپرسی میکنیم. وقتی دو نفر از هم جدا میشوند، وقتی کسی میرود و دیگری را تنها میگذارد، کلمههایی هستند که نابود میشوند، شوخیهایی که فراموش میشوند و دیگر نمیشود تنها یا با دیگران به آنها خندید. وقتی کسی، دیگری را تنها میگذارد، فرهنگی از بین میرود (بعضی وقتها دلم بد جور برای مهسا تنگ میشه) - مي گه : هر وقت به يادت ميافتم دلم براي مظلوميتت مي سوزه . براي اولين بار يكي بهم گفت مظلوم كلي ذوق مرگ شدم - ميشه يكي زودتر بياد در اين نمايشگاه كتاب رو تخته كنه؟!!!!!!!! ميگن نمايشگاه كتاب تهران دومين نمايشگاه در جهان از نظر اهميت است. دوميش اينه سوميش چيه؟؟؟؟؟؟؟
صفحه بیستم
جهد بسيار كن، عمر اندكي است كار نيكو گزين ، فرصت يكي است (..... حافظا*) عمر را بايد رفو با كار كرد وقت كم را با هنر مرحوم پروين اعتصامي ؟ سال پيش برام نسخه پيچيده پس با اجازه تا اطلاع ثانوي به شغل شريف رفو گري مشغولم.
*: دوستان مددي
صفحه نوزدهم
- ميني بوس نوشت : گشتم بود، بگرد هست. - اين کتاب راز هم شاهكاري براي خودش ، تو خود كتاب نوشته يكي با خواستن يك پر امتحانش کرده و "راز" از امتحان سربلند بيرون اومده ، من با پنجره امتحانش کردم بيچاره رد شد. - نوشتنم نمياد خوب ، چيكار كنم؟
صفحه هیجدهم
هر چی پست قبلی رو می خوندم جمله ای نمبینم که نشان دهنده نا امیدیم باشد. هر چند در زمان نوشتن آرامشم را از دست داده بودم اما نا امید نبودم. وقتی در مورد اتفاقات گذشته حرف میزنم خودم هم تعجب می کنم . واقعا به توکل رسیدم. سال را با هدف در لحظه زندگی کردن شروع کردم دلیلی هم نمی بینم که از هدفم برگردم . الان واقعا خوبم مملو از آرامشی که هدیه از معبودم دارم. از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خود را می مردم. با ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچید. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ نیلوفر رویید، ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید. من به رویا بودم، سیلاب بیداری رسید. چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم: نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود. در رگ هایش ، من بودم که می دویدم. هستی اش در من ریشه داشت، همه من بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ دلم برای شعرهای سهراب تنگ شده
|