تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
47

مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.

 

و من امروز خوشحالم ، فردا يكسال از تثبيت من روي پست جديد ميگذره، و يكساله براي گرفتن نيرو كاري و جديد براي واحد جنگيدم ، امروز صبح كه رسيدم شركت برگه موافقت براي جذب نيروي كه سه ماه به اسم كارآموز پيش خودم نگه داشتم روي ميز بود.

"از ابتداي مهر بصورت پيمانكاري موافقت ميگردد، مقتضي است درخصوص مباحث *** شاهد پيشرفت قابل ملاحظه اي در فصل پائيز باشيم." 27/6/87



|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/31 ساعت 10:26 AM |

46

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

سالها و شايد قرنها تلاش در فراموشي هيچ حاصلي نداشت، خاطرات خوبي كه نتيجه اي تلخ دارند مثل قهوه اي تلخ ، كه حتي از تلخي آنهم لذت مي بريم. و حتي يك شكلات خيلي شيرين هم طعم تلخ آن را محو نخواهد كرد. و من اين طعم تلخ را شيفته ام.

 

خلاصه کلام


شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش برویم یا بلغزیم وپایین بیفتیم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/30 ساعت 9:13 AM |

45

 

بايد از ترسها گفت ، يا گذاشت و گريخت؟؟



---

بعد نوشت:

زماني لازم دارم تا برنامه زندگي شخصي و واقعيم را دوباره از اول بنويسم. تا اون زمان با دنياي مجازي قطع ارتباطم ولي مشكلم با ترس پابرجاست ، ممنون ميشم از نظرات و تجربيات خودتون برام بگيد.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/18 ساعت 8:49 AM |

44

من يكي آيينه ام كاندرمن اين ديوانگان  

                                                خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/16 ساعت 2:35 PM |

43
نمایش بزرگ هنوز برجاست
 تا تو هم کلامی بر آن بیفزایی

                                          "انجمن شاعران مرده " By: N.H.Kleinbaum
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/13 ساعت 7:12 PM |

42

با تمام بدي هاي كه اين سفر داشت يك خوبي بزرگ داشت كه حيفه ناديده انگاشته شود:

 بعد از يك هفته وقتي برگشتم شركت دلم براي همه آدمها تنگ شده بود تمام اونهائي كه باعث عصبانيت هاي گاه و بيگاه من شدن دوست دارم.

 سالها بود عشق به محيط كاري را از دست داده بودم.

 اما بازهم ميگم اين سفر مزخرف بود.

 

-----

 

من ديگه از اين كشور خسته شدم ، از قطع برق ، از صف ، از كارت بنزين، از گروني از .... آقا غلط كرديم تو ايران بدنيا اومديم .

هي ميخوام هيچي نگم ، خيلي وقته نه اخبار ميخونم نه گوش ميدم نه ... اما زندگي كه نمي تونم نكنم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/11 ساعت 9:9 AM |

41

حکایت هفته اول شهریور :

 سفری اجباری

گرمای جهنمی

بی هدف و بی تفریح

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/08 ساعت 10:53 AM |