تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
58

اعتماد !!!!!!!!!!! واژه مسخره گیتی

هر وقت نیاز داشتم هیچکس نبود. هر وقت دیگران خواستن بودم اما دریغ از بودن اونها

تمام سعی و تلاشم تا به امروز این بوده که محتاج کسی نباشم و نبودم. اما چیکار کنم که انسان زاده شدم

انسان یعنی موجودی اجتماعی , اما من همیشه تنها بودم .

دارم خفه میشم

دیروز از صبح فقط از شدت حرفها و تهمتها لرزیدم

تمام گریه هام به خونه ای منتقل شد که ....

خدایا دارم خفه میشم

فقط خواستم حرفهای نوشین رو گوش بدم . اومدم والدی ساختم که قابل اعتماد بود، والدی که حمایت می کرد. اما وجود نداره

هیچ حامی تو این دنیای خاکی وجود نداره

به خاطر ضعف دیگران من .........

خداااااااااااااااااااا دارم خفه میشم به آغوشت نیاز دارم , اینبار نمیخوام بچنگم حتی دیگه نمی خوام تلاش کنم , همیشه جنگیدم همیشه همیشه همیشه

اما اینبار نه

یا حضورت را احساس میکنم یا دیگه از همه چیز میگذرم

 

یادم باشه : هیچ انسانی قابل اعتماد نیست

 

 یادم میماند

باورش می کنم

دیگه قصد تغییر عقیده ندارم

والد جدید نمیخوام

عقاید جدید نمیخوام

من از آدمها بیزارم

این تنها جمله ای که بهش ایمان دارم

 

|+|

57

معني زمان چيست؟ ساعت چه نقشي در زندگي امروزه دارد؟

وقتي آني براي من به يك قرن درازا ميابد و براي تو به ثانيه اي؟

بازي ثانيه ها براي نجات يك زندگي

                        براي شكستن يك بت

                                    براي شروع يك زندگي

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/08/25 ساعت 8:48 AM |

56
من خوبم
تو هم خوب باش
یک جای کار با مشکل برخورده خواستم عذر خواهی کنم از دوستانی که میان و هیچ جوابی از من دریافت نمی کنند.

فعلا با عقربه های ساعت به تفاهم رسیدم . اما گرفتارم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/08/19 ساعت 7:27 AM |

55

هيچ اتفاق مهمي نيافتاده فقط و فقط تو مسابقه با عقربه هاي ساعت من باختم.

 

فكر كنم چيزي حدود 60 سال داشته باشه ، يكسالي هست كه مادر بزرگ شده، بازنشسته يك وزارت خانه و مدير يك موسسه است كه من هر چي سعي كردم نتونستم رقيبي براش پيدا كنم.

تو يك ماه گذشته بيشترش تو سفر بوده ، مثلا سه شنبه شب رسيده ايران و صبح زود بليط داشته براي يك سمينار علمي تو سمنان و روز پنج شنبه بعد از ظهر يك جلسه مهم با يكي از وزرا تو تهران

ازش خوشم مياد يعني يك جوراي الگوي زنده منه

هميشه دوست داشتم يك زني باشم مثل همين خانوم

اما از اول مهر من يكي به فنا رفتم

نميدونم چه اتفاقي افتاده كه فقط ضعف دارم ، اول فكر مي كردم سرما خوردگيه اما وقتي اين ضعف هميشگي تمام تعطيلات آخر هفته مهرماه زمينگيرم كرد به اين نتيجه رسيدم كه مشكل بالاتر از اين حرفهاست .

كلاسهاي EFQP و TA و زبان انگليسي. هزار يك گرفتاري ريز و درشت ديگه . خدا رو شكر هنوز كلاسهاي دانشگاه شروع نشده . كار ديوانه كننده شركت هم كه تازگي تا 8 شب ادامه داره با تمام اينها با يك لبخند مضحك وارد اتاق ميشه و ميگه بهت تبريك ميگم : شدي دبير كميته ... (اي كوفت)

نمي دونم اين مامان بزرگ 60 ساله چطور انرژي اينهمه كار داره ، من كه عملا قيد باشگاه و استخر و دندانپزشكي را زدم اما هنوز هم نميرسم دو دقيقه آرام بگيرم.

يادم باشه :

1- تا مدت زمان گارانتي تموم نشده سري به نمايندگي بزنم

2- امروز 2 ماه از از روزي كه قرار بود پسورد دوم را برام بفرستن گذشته و هيچ خبري نيست ، زنگ بزنم شعبه

3- بايد برم انقلاب هم كتاب هاي جديد رو بخرم هم كتابم را پس بگيرم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/08/07 ساعت 10:35 AM |