تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
62

یادمه یک زمانی تعطیلی برام معنی نداشت، یک جا نشستن مگر به اجبار اصلا برای من تعریف شده نبود.

اما امروز حتی حوصله یک کوک زدن ندارم چون نیاز به تمرکز داره و صبر. حوصله شنیدن حرف مردم را ندارم چون نیاز به صبر داره برای نقطه پایان

حوصله آرزو کردن ندارم چون نیاز به تحمل و تلاش داره برای تحقق آرزو

 

اما الان ....

 

خوبیش اینه که حس تنوع طلبیم هنوز پابرجاست

بعد از اتفاقی که ماه گذشته برام پیش اومد حس پایان دوباره برگشته ، چند سالی بود فکر میکردم پا به دهه ای از سن گذاشتم که دیگه قدرت ریسک ندارم. اما الان دیگه محل کارم برام جذابیت نداره، شغل برام معنی یک میز با کوهی از کاغذ و کامپیوتری پر از اطلاعات خوانده نشده است.

دیگه علاقه ای به انجام هیچ کدومشون ندارم.

باید به فکر محیط جدید باشم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/09/29 ساعت 9:32 PM |

61

ژان پل سارتر: از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد

ديشب اولين برف امسال روي زمين شهرما نشست، وقتي از خونه زدم بيرون فقط خيسي زمين را ديدم و سفيدي برف روي ماشينها، دلم گرفت كه سفيدي خيلي وقته از دلم پر كشيده ، پر شدم از خشم و نفرت

دو حسي كه هيچ وقت نشوني از اونها در خودم نميديدم ، اما كنون من مملو از خشم است و نفرت. بايد راهي بيابم تا برف به دل من هم ببارد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/09/23 ساعت 8:31 AM |

60

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند

 

این مطلب برام ایمیل شده بود ، این چند وقت این مسئله ذهن منو بدجور مشغول کرده میخواستم نظر شما را هم بعد از خوندن این مطلب بدونم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/09/07 ساعت 8:45 PM |

59

هر انسانی نمایشنامه زندگی خودش را بین 2-5 سالگی مینویسد. شهره آغداشلو به من ثابت کرد وقتی که از عشق کودکی به بازیگری گفت ، زمانی که تصمیم گرفت علوم سیاسی بخواند، زمانی که خواست در فیلم خانه ای از شن و مه بازی کند (4 سال قبل از تصمیم برای ساختن فیلم) تا زمانی که برای این فیلم کاندید اسکار شد . همه و همه اینو به من ثابت کرد که مهم نیست دیگران چه چیزی میخواهند، مهم اینه که ضعف دیگران مانعی برای رسیدن من به هدف کودک درونم نیست.

من خواستم (نه الان که سالها پیش) پس به دستش میارم. اما قبول دارم که قسمتی از این نمایشنامه اشتباهیه.

فکر می کردم همه امور باید به سختی تحقق پیدا کنند و این سختی تا امروز مثل یک همزاد پا به پای من اومده .

باید یادم باشه :

دیگه قدرت و توان یک دختر 18 ساله را ندارم، یادم بماند تو کشوری زندگی می کنم که (متاسفانه) مردمانش ایمان دارند : دختر حق حیات ندارد یا باید پسر باشی یا متاهل . وقتی مجردی نباید داد بزنی، نباید پیشرفت کنی، نباید ....

اما من حق حیات دارم؛ حق دارم عصبانی بشم؛ حق دارم از حقم دفاع کنم.

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/09/01 ساعت 10:1 AM |