تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
49

خیلی وقتها کامنتهای با مضامین این چنینی برخورد کردم: چه خیری از ایران دیدی – ایران برات چیکار کرده – ایران هر چی بود مال قدیم بود و امروزه چی داره که بهش افتخار می کنی و ....

می خوام یکبار برای همیشه دلایل افتخارم به ایرانی بودن اینجا بنویسم و بیش از این نیازی نمی بینم که توضیح بدم - هر چند که این مطلب طولانی بشه .

من منکر هزار و یک نوع توانائی در بیرون مرزهای ایران نیستم . من منکر ضعف های ریز و درشت این کشور نیستم . منکر بدی های جمهوری اسلامی نیستم .

من نه ارباب زاده ام – نه رعیت . نه تکیه به پول باد آورده پدرم دارم ( که هرچی دارم تک تکشون را خودم به دست آوردم اونهم نه به آسونی , که هر کدومش را حداقل سالها جنگیدم تا الان لذت داشتنشون را خیلی بیشتر از اطرافیانم درک کنم.)

حالا من به تو چه بگم ؟ به توی بی وطن . به توئی که از ایرانی بودن خودت شرمنده ای ! هر ضعف و کمبودی را از دولت ، حکومت ، اسلام و ایران می بینی؟

من هیچ وقت از این کشور بیرون نرفته ام . اما ایران را خوب گشتم ، خیلی جاها را دیدم ( هر چند که هنوز خیلی جاها هست که شاید من حتی ازش خبر هم ندارم ) توی تمام ایرانی ها چیزهائی دیدم که تو غیر ایرانی های که دیدم نبوده ( تعداد این آدمها هم کم نبوده ) نمی خوام بگم غیر ایرانی ها بد هستند ، یا چیزی کم دارند، همه انسانها خوبی های مخصوص خودشون دارند اما چیزی در این کشور نیست که به خاطرش شرمنده باشم که برعکس به خیلی از داشته هاش افتخارهم  میکنم.

از چه چیز خجالت بکشم ؟

تروریسم ؟!!! که مضحک ترین لقبیه که میشه به ایرانی جماعت زد .

تو کشور ما مردم همه اسلحه بدست هستند؟ میزان مرگ و میر در اثر ترور تو ایران نسبت به کشورهای دیگه چقدره؟

تمدن ؟!!! اصلا نمی خوام به 2500 سال پیش اشاره کنم ، که همه میدونیم اولین منشور حقوق بشر در ایران تدوین شده ، میخوام از همین عصر حرف بزنم ، از همین جمهوری ، کدوم مورد خارج از تمدن دیدی که داری به اون چوب همه رو طرد میکنی؟ من میگم هنوز هم این مردم متمدنند با تمام سختی ها و نداری های  که کشیدند ،  هنوز هم تو جمع با هم زندگی می کنیم. هنوز از حال هم با خبریم ، هنوز هم از اینکه یک ایرانی اونور دنیا به یک موفقیت میرسه سعی می کنیم یکجوری به خودمون وصلش کنیم . مگه تمدن چیزی غیر از اینهاست . این را برو از همان متمدن های اروپائی بپرس..

با من از فرار مغزها نگو

مگه هیچ آمریکائی در اروپا سراغ نداری؟ هیچ اروپائی در استرالیا ؟ تو هنوز نمی دونی تو دهکده جهانی زندگی می کنی؟ هر انسانی آزاده ( تو ای که دم از آزادی نداشته ات میزنی) که هر جا دوست داره زندگی کنه هر جا که موقعیت بهتری براش ایجاد کنه – هر ایرانی که برای تحصیل از کشور خارج میشه حق داره بره و از امکانات اونها بهترین استفاده را داشته باشه. اگر تو خیلی هنرمندی این علم را از غرب به شرق و به خاک خودت بیار . این فرار مغزها نیست ؛ این استفاده بهینه از موقعیتهاست. این پاشیدن بذر فرهنگ ایرانی در سرتاسر دنیاست. نمی تونیم که خودمون را داخل مرز خودمون محبوس کنیم و ساخت ماشین را از ساخت چرخ شروع کنیم.

حرف از محیط  زیست و نگرانی از آلودگی هوا و تنفس بشر زدن هم چیزی است مثل تروریسم . میترا الهه پاکی ایرانی است قنات ایرانی است چاه عمیق غیر ایرانی - هزاران سال صلح و مهربانی و انسانیت مال من و توی ایرانی است . اونقدر که واژه صلح و دوستی تو کشور من مترادف داره جنگ نداره ، اونقدر که پاکی مقدسه هیچ چیز دیگری نیست حتی پاکی نفس آدمی تو ایران حرمت داره

 توئی که می پرسی مگر این مملکت چه دارد ؟

از تمدن و فرهنگ دیگران برای من نگو . من در این کشور  تحقیر شده ام و توهین ها شنیده ام . تحقیر شدم به خاطر زن بودنم ، توهین شنیدم به خاطر آزادی خواهیم . اما هنوز هم این کشور را دوست دارم ، چون میخوام بمونم و بسازم ، اول از همه هم می خوام خودم را بسازم . هر جای دنیا که برم اونها منو به عنوان یک ایرانی میشناسند. هر جا که برم خاکم اینجاست . پس وقتی اینجا به قول تو هیچ چیزی برای افتخار نداشته باشه ، اونجا هم منو قبول نمی کنند . خارج از این مرز و بوم من یک وحشی و بربر نخواهم بود. پس چه بهتر که اول اینجا را بسازم تا بیرون این مرزها حرفی برای گفتن داشته باشم.

پس چرا سعی می کنی تا این حد ایران را بد جلوه بدی ؟ تو برای آباد کردن اینجا چیکار کردی؟ که توقع داری این مملکت برای تو کاری انجام بده؟ این یک معامله پای پا است ، با هر دست بدی با همون دست پس میگیری.

بله شاید تو حق داشته باشی ، ایران خیلی بدتر از اونیه که به دست تو یک نفر اصلاح بشه ، اما تو میتونی بدترش نکنی ، می تونی دوستش داشته باشی. حداقل لطفی بکن و برای کسان دیگری از بربریت و وحشی گری و بی تمدنی هموطنانت نگو که دیگران کمتر از ما وحشی نیستن اگر که بیشتر نباشند.

 هنوز هم میگم :

خون آريايي داره تو رگهام جريان
اين تنها واژه ي هستي
كه داره شريان
ايراني زندگي ميكنم
ايراني مي ميرم

و به تک تک این جملات افتخار میکنم . آرزو دارم روزی برسه که تو هم به این لذت برسی.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/07/06 ساعت 0:19 AM |

هم از اسب افتادیم - هم از اصل

مدتیه صدا و سیما مستند 8 سال دفاع مقدس از آرشیو خاک خورده اش در آورده ، اوائل تمایلی به دیدنش نداشتم اما زمان گذشت وسوسه درونیم بیشتر ، انگار دنبال خاطرات سیاه کودیکم در این فیلمهای خاک خورده میگشتم.

خلوص آدمها ، شادی و طنزش ، گریه و اشکش و .... دوباره کودک درونم را سوزاند. یاد روزی که از ترس تو پناهگاه قایم میشدیم و دعا میکردیم سالم بمونیم ، یاد قطع برق و چسب های روی شیشه و فریاد های خاموش کن

 

آژیری که هم اکنون میشنوید ، آژیر سفید است . معنی و مفهوم آن است که شرایط عادی است و میتوانید از پناهگاهها خارج شوید.

 

قطع نامه امضاء شد

آتش بس شد

جنگ تمام شد

آرامش در مرزها برقرار شد

عراق شروع کننده جنگ اعلام شد

یک میلیون (شاید هم بیشتر) انسان ، کودک و بزرگ ، جوان و پیر از بین ما رفتند

میلیونها خانواده برای همیشه داغدار شدند.

جوانی یک نسل نیامده تمام شد.

هم نسلان من کودکی نکرده – رزمنده شدن، جوانی نکرده – پیر شدن

 

ولی چرا تو اجلاس سران کشورهای اسلامی ، نخست وزیر عراق شد "دوست و برادر عزیز"؟

چرا خسارتی که سازمان ملل حق ایران اعلام کرد هیچ وقت به حساب ملت واریز نشد؟

چرا در ازاء خسارت ، وام بلاعوض برای ساخت کشوری دادیم که زندانهایش شاهد فریادهای بزرگ مردان ایران بود؟

من کودکی گم شده خودم را کجا پیدا کنم؟

 

 

|+|

42

با تمام بدي هاي كه اين سفر داشت يك خوبي بزرگ داشت كه حيفه ناديده انگاشته شود:

 بعد از يك هفته وقتي برگشتم شركت دلم براي همه آدمها تنگ شده بود تمام اونهائي كه باعث عصبانيت هاي گاه و بيگاه من شدن دوست دارم.

 سالها بود عشق به محيط كاري را از دست داده بودم.

 اما بازهم ميگم اين سفر مزخرف بود.

 

-----

 

من ديگه از اين كشور خسته شدم ، از قطع برق ، از صف ، از كارت بنزين، از گروني از .... آقا غلط كرديم تو ايران بدنيا اومديم .

هي ميخوام هيچي نگم ، خيلي وقته نه اخبار ميخونم نه گوش ميدم نه ... اما زندگي كه نمي تونم نكنم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/06/11 ساعت 9:9 AM |

صفحه بیست و پنجم
  1. تصمیم داشتم تمام تعطیلات رو بشینم خونه و کتاب بخونم و بخوابم. بخوابم و کتاب بخونم.
    اما فقط خوابیدم, دو روز اول رو که کاملا در حالت افقی گذراندم چیزی تا زخم بستر نمانده, اصلا بیرون رفتن به من نیومده نیم ساعت خواب ولم کرد که برم بیرون هرچی تو جیبم, کیفم , حساب بانکی خودم و اهل خانواده داشتم خرج کردم برگشتم خونه , هی میگم بزارین این بچه بخوابه کووووووووووووو گوش شنوا.
  2. دیشب شنیدم اوباما برنده شد و کلینتون نفر دوم , حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!!!!!!!!
    اصلا به من چه وقتی با پول ملت پا میشن میرن ایتالیا حرفهای میزنن که هیچ کس براش تره هم خورد نمی کنه , حتی برای مهمانی شام هم دعوت نمی شن و بر میگردن با افتخار میگن "سفر خوبی بود" به من چه که اوباما پیروز میشه یا کلینتون , وقتی تو تریبون جهانی اعلام میکنن .... ادبیات سیاسی بلد نیست وقتی فرهنگ و هنر تمام ایرانیان برای خود خواهی یک نفر که قصد بهتر شدن یا حداقل استفاده بهینه از مشاور ندارد به من چه که اوباما برنده میشود یا ....
  3. جائی خوندم -راست یا دروغش را ندانم- رادان گفته خانواده ها از طرح امنیت استقبال کردن ما هم تعداد ون ها را اضافه کردیم. نمی دانم من تو ایران زندگی نمی کنم و شهروند ایرانی نیستم یا اینها ...... هفته گذشته با یکی از دوستان شاهد بودیم که ون وارد فضای سبز پارک شد, در زمانی کمتر از 5 دقیقه هر چی جوان بود (فکر کنم ما خیلی وقته از جوونیمون گذشته) سوار ون کرد و برد , دوست بیچاره من که تا مدتها شوک زده بود. الان که فکر می کنم میبینم این شوکها برای خانواده های ایرانی خیلی مفیده پس جناب رادان لطف فرموده تعداد را افزون کنید.
  4. فکر کنم تنها چیزی که الان می تونه خواب از سرم بپرونه این مکعب های جادوئی رنگ و وارنگه , دلم یکی از این خوشگلاشو میخواد.
  5. نادر ابراهیمی نویسنده کتاب بی نظیر آتش بدون دود درگذشت. روحش شاد
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/16 ساعت 4:56 PM |

صفحه چهاردهم

دلم میخواد بدونم عمو نوروز امسال عیدی به شما داده ؟

من که 1996 کیلومتر سفر در طبیعت بکر هفت استان را از عمو نوروز عیدی گرفتم؛ امسال عمونوروز به جای هفت سین، هفت استان رو برام چید

استان مرکزی – استان همدان – استان کرمانشاه – استان کردستان

استان زنجان – استان گیلان – استان قزوین

 

مبدا و مقصد که یکی بود بنابراین در این هفت استان نیاوردم.

 

اصلا دلم نمی خواست مغزم رو به کار بندازم دلم نمی خواست تاریخ رو مرور کنم یا مشاهیر رو بیدار ؛ بیستون برام لذت بخش نبود ؛ آرامگاه بوعلی فقط ایجاد حساسیت کرد. اینها را نمی گم که غر بزنم ، فقط شرح مواقع رو می نویسم. امسال دلم میخواست فقط طبیعت رو لمس کنم . چیز زیادی از زمانی که نوشتم : "دلم میخواد قبل از مرگم کاخ ورسای ؛ آثار باستانی رم و یونان ؛ اهرام مصر ؛ ارتفاعات کهکیلویه و بویراحمد ؛ طبیعت کردستان ؛ بادگیرهای یزد و طبیعت وحش آفریقا رو ببینم . "نمی گذشت که از استان کردستان سردرآوردم

1-   استان مرکزی : استانی کرم قهوه ای با بادهای وحشتناک بعضی وقتها احساس می کردم اگر ماشین رو خاموش کنم خود باد مارو بدون بنزین به مقصد میرساند.

2-   استان همدان : استانی کشاورز با غارعلیصدر شگفت انگیز و مردم مهربان و مزارع گوشه گوشه تمام خستگی ها را به دیار باقی میفرستد.

3-   استان کرمانشاه : استانی سبز با مردمانی بی ادعا و بی نهایت زیبا ، به همه توصیه می کنم برای یکبار هم که شده این استان رو ببینند. کوه بیستون از دور چون انسانی خوابیده بر دامن طبیعت تو را دعوت به آرامشی ابدی می کند . ایکاش فرصت داشتم و حداقل یکهفته تنهای تنهای میهمان کرمانشاه بودم.

4-   استان کردستان: استان دشتها ، برخلاف تصورم طبیعت زیبائی نداشت {میگن کردستان را باید در اردیبهشت دید} دشتهائی فراخ که نوید آمدن بهار میداد . اما مردمی بی نهایت مهربان دارد. میهمان خانواده خونگرمی از کامیاران بودیم با لباسهای محلی که رقص رنگ بود برپهنای طبعیت. عروسی کردهای کردستان لذتی دارد که تاکنون تجربه نکرده بودم . محیطی مملو از انرژی و شادی .

5-   استان زنجان : استان انگور، یادتون باشه اگر هوس زیارت زنجان را کردید از مسیر بیجار به زنجان رو امتحان کنید. بعد از دهگلان دو مسیر وجود دارد که مسیر بی راهه به قول افراد محلی کوتاه تر و زیباتر است و به قول من تهی از انسان. چهارساعت رانندگی بدون دیدن حتی یک موجود زنده. البته چند تائی روستا وجود داشت. از حق نگذریم زیبا بود.

6-   استان گیلان: استان سبز گیل مردان و گیل زنان. به بزرگی تمام سنتها و مهربانی که در عروسی کردستان دیدم موج تجدد و سردی در عروسی گیلان لمس کردم. اما از انصاف نگذریم که سرسبزی گیلان نشاط آور است . اما همیشه شلوغ.

7-      استان قزوین : استان کرم شکلاتی با نان محلی بی نظیر و دختران بازیگوش.

 

گریه نوشت : تمام عکسهائی که گرفته بودم بدلیل یک سهل انگاری به دیار باقی پیوست ، عکسها و فیلمها همه روی Ram بود اما الان نیست، نمیشه بازیافتش کرد آیا؟!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/13 ساعت 8:4 PM |

29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي

دكتر علي شريعتي

زندگينامه

دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود.

 

 

آشنايي علي با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.

 

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود.

علي شريعتي در حسينيه ارشاد تهران- 1349

موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه  ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد.

از چپ ابراهيم يزدي، احسان شريعتي و صادق قطب زاده در مراسم خاكسپاري دكتر شريعتي

دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك در "ساتمپتون انگلستان" درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد.

خانه موزه دكتر علي شريعتي درخيابان جمالزاده شمالي، كوچه نادر، پلاك۱۰ در اسفند ماه 1385 توسط مهندس مهدي چمران  رئيس شوراي اسلامي شهرتهران افتتاح شد.

 مجموعه آثار دكتر شريعتي در ادامه مطلب آورده شده است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/03/29 ساعت 10:32 AM |

تصوير و كلام پست دوم خرداد سرآغاز جديدي بود براي مجادله اي تكراري من و يك دوست :

 

 

سيد محمد خاتمي يك فيلسوف بود همين

 

به نظر من به شعارهاي انتخاباتي خود هم به بهترين شكل عمل كرد

 

عزت و احترامي كه ايران در زمان رياست جمهوري اين مرد دوست داشتني بدست آورد در دوران معاصر مثال زدني بود

 

تصور اشتباهي است :

اگر از يك كشاورز تقاضاي ساخت يك سفينه فضائي داشته باشيم

يا از يك دانشمند علم شيمي حل معادلات اقتصادي

از يك مهندس مكانيك .....

 

 

در جواب شاه آمفاكتوس عزيزهم بايد بگم :

 

دوست گرامي من نخواستم همان دوران تكرار شود بلكه آرزو كردم چون سال 82 قدمي به سمت جلو برداريم و نه بدليل خوب جلوه دادن خود ديگران را خرد نمايش دهيم.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/03/07 ساعت 10:41 AM |

جنگل ابر

بي بهونه شاد شدن، بي بهونه مملو از سكوت شدن

 

اين حس روزهاي آخرهفته من بود

 

سفر از كوير به جنگل

از دود و ماشين به دل طبيعت

 

 جنگل ابر

 

جنگل ابر براي من يعني نهايت سكوت

يعني سمبل زيبائي

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/03/05 ساعت 1:5 PM |

                                   به اميد باز آفريني دوم خردادي دگر

دوم خردادي دگر

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/03/02 ساعت 11:4 AM |

بيستمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران

اين دوره يكي از بهترين نمايشگاهها رو شاهد بوديم :20نمايشگاه كتاب

 

1.      نبود نقشه درست و حسابي براي گم شدن

2.   نبودن اطلاع رساني مناسب در ورودي هر سالن در خصوص نام ناشرين و ....

3.   از همه مهمتر غرقه ها  بدون هيچ ترتيبي كنار هم قرار گرفتن نه خبري از اسم غرفه است و نه خبري از موضوع غرفه در حقيقت بايد بگي يا شانس و اقبال

۴.   قشنگي ديگه نمايشگاه موكتهاي گلبهي كه روي زمين پهن كردن تا بتوني خستگي پاهات رو حتي براي چند ثانيه هم كه شده بگيري

 

زيباترين قسمت:

گشت خواهران در خروجي سالن كتابهاي خارجي ، يك جور فرياد كه اي دنيا بدونين زنان ايراني همگي دزد تشريف دارن.

 

 

 

تو كل نمايشگاه كتابي از عرفان ايراني پيدا نمي كني ، كتابي از ملاصدرا نبود پيدا كردين به من خبر بدين.

 

از غرفه هاي ساندويچ فروشي معروف نمايشگاه نمي گم كه شما رو ياد هيچ توهيني نندازم

 

خلاصه از ساعت 11 صبح پنج شنبه تا حدود 6 بعد از ظهر تو نمايشگاه كتاب راه رفتيم ولي هيچ ترتيبي براي چيدمان نيافتيم تا دليلي باشد براي برگزاري بهترين دوره نمايشگاه البته از انصاف نگذريم يك خوبي داشت و اونهم سقف بلند سالنها بود كه حداقل دچار كمبود اكسيژن نشيم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/02/15 ساعت 10:58 AM |