ايكاش ميشد يك روز مثل دوتا آدم بزرگ با پدرم بشينيم و حرفهامو بزنم ، هميشه حرمت پدر بودن مانع از اين شده كه بتونم راحت حرف دلم رو بهش بزنم. باور كنين عاشقانه دوستش دارم اما از اينكه هميشه مرغ همسايه براش غاز بوده و من فرزند ناخلف خسته شدم. ايكاش ميشد يك بار هم كه شده منو بعنوان فرزند همسايه محك بزنه. ايكاش ميشد بپذيره كه خيلي سال پيش كودكي من به آخر رسيده ، ايكاش يقين پيدا مي كرد كه تمام اتفاقات ناگوار كوچيك و بزرگي كه ميافته من مقصر نيستم. ايكاش ميتونست بپذيره من عاشقانه مي پرستمش اما گاهي چنان گناهكار ديده ميشوم كه ديگر قلبي برايم باقي نمي ماند تا خانه او كنم. ايكاش ميشد به جائي اينكه حكم كند : حق مردن هم نداري ، لحظه اي فقط لحظه اي درك مي كرد كه در اين دنيا چقدر تنهام.
