تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
55

هيچ اتفاق مهمي نيافتاده فقط و فقط تو مسابقه با عقربه هاي ساعت من باختم.

 

فكر كنم چيزي حدود 60 سال داشته باشه ، يكسالي هست كه مادر بزرگ شده، بازنشسته يك وزارت خانه و مدير يك موسسه است كه من هر چي سعي كردم نتونستم رقيبي براش پيدا كنم.

تو يك ماه گذشته بيشترش تو سفر بوده ، مثلا سه شنبه شب رسيده ايران و صبح زود بليط داشته براي يك سمينار علمي تو سمنان و روز پنج شنبه بعد از ظهر يك جلسه مهم با يكي از وزرا تو تهران

ازش خوشم مياد يعني يك جوراي الگوي زنده منه

هميشه دوست داشتم يك زني باشم مثل همين خانوم

اما از اول مهر من يكي به فنا رفتم

نميدونم چه اتفاقي افتاده كه فقط ضعف دارم ، اول فكر مي كردم سرما خوردگيه اما وقتي اين ضعف هميشگي تمام تعطيلات آخر هفته مهرماه زمينگيرم كرد به اين نتيجه رسيدم كه مشكل بالاتر از اين حرفهاست .

كلاسهاي EFQP و TA و زبان انگليسي. هزار يك گرفتاري ريز و درشت ديگه . خدا رو شكر هنوز كلاسهاي دانشگاه شروع نشده . كار ديوانه كننده شركت هم كه تازگي تا 8 شب ادامه داره با تمام اينها با يك لبخند مضحك وارد اتاق ميشه و ميگه بهت تبريك ميگم : شدي دبير كميته ... (اي كوفت)

نمي دونم اين مامان بزرگ 60 ساله چطور انرژي اينهمه كار داره ، من كه عملا قيد باشگاه و استخر و دندانپزشكي را زدم اما هنوز هم نميرسم دو دقيقه آرام بگيرم.

يادم باشه :

1- تا مدت زمان گارانتي تموم نشده سري به نمايندگي بزنم

2- امروز 2 ماه از از روزي كه قرار بود پسورد دوم را برام بفرستن گذشته و هيچ خبري نيست ، زنگ بزنم شعبه

3- بايد برم انقلاب هم كتاب هاي جديد رو بخرم هم كتابم را پس بگيرم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/08/07 ساعت 10:35 AM |